<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خود نوشت</title>
<link>http://khodnevesht.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " خود نوشت "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Wed, 20 Aug 2008 05:25:04 GMT</lastBuildDate>
<author>محمد حسين</author>
<item>
<title>ديوانه ايم ...</title>
<link>http://khodnevesht.ParsiBlog.com/542644.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;زندگي در نگاه توست، در خنده هاي بي رياي تو... بخند که دنيايي در نگاهت ديوانه اند....&quot; src=&quot;http://khodnevesht.persiangig.ir/image/Weblog/special%20children.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;خسته اي و منتظر، هوا بسيار گرم است، جرعه اي آب شايد تمام آن چيزي باشد كه مي خواهي ...&lt;BR&gt;نگاهت برمي گردد، كودكان بازي مي كنند،نه، دعوا مي كنند، مي زنندش، مي زنندش و او همچنان مي خندد ...&lt;BR&gt;با نگاهت دنبالش مي كني، فرار مي كند، اما مي خندد، مي داني كه درد مي كشد، درد مي كشي، اما او مي خندد ...&lt;BR&gt;مي خواهي فرياد بزني،اما هوا بسيار گرم است، خسته اي و منتظر، جرعه اي آب شايد ...&lt;BR&gt;چقدر دلت به حالش مي سوزد «بيچاره طفلي، ديوانه است!»و آهي مي كشي... هوا بسيار گرم است، خسته اي،آب...&lt;BR&gt;آخر نمي داني كه چه چيز اين دنيا اينقدر خنده دارد كه او فقط مي خندد؟ دلت مي خواهد حرف بزند، حرف بزني اما ...&lt;BR&gt;اما او ديوانه است!&lt;BR&gt;به طرفت مي آيد، مي خندد، قطره اشكي از گوشه ي چشم كبودش آرام آرام مي لغزد، نمي داني از درد است يا ...&lt;BR&gt;اما او مي خندد!&lt;BR&gt;چشم در چشمت مي نگرد، مي خندد، انگار مي خواهد حرفي بزند، حرفي بزني و حرفي بزنيم اما...&lt;BR&gt;اما او ديوانه است!&lt;BR&gt;روبرويت مي ايستد و اين بار مي بيني كه ديگر نمي خندد، چشمانش را بسته، تازه مي فهمي كه ...&lt;BR&gt;به چه مي خنديد ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;...مي داني، فرق بين ما كه ديوانه يمان ميخوانيد با شما چيست؟ كه ما دنيا را آنگونه كه شما مي بينيد نمي بينيم، ما دنيا را بدون زشتي هايش مي بينيم، نه اينكه نمي بينيم، انگار كه نمي بينيم ... و شما هوشيارنمايان، آنقدر بر گذشته اي كه گذشته است حسرت مي خوريد و بر آينده اي هنوز نيامده نگرانيد كه حال خود از دست مي دهيد، اينست كه به حال شما مي خنديم، نمي توانيم شما را كه مي بينيم نخنديم ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چشمانش را باز مي كند، تو را مي بيند، مي خندد، اما اين بار تو هم مي خندي، از تمام وجودت بر تمام اين دنيا ...&lt;BR&gt;خسته اي و منتظر، هوا بسيار گرم است، جرعه اي آب ... اما مي خندي ... كه ما همه ديوانه ايم!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Jun 2008 06:42:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=542644</comments>
 <dc:creator>محمد حسين</dc:creator>
<guid>http://khodnevesht.ParsiBlog.com/542644.htm</guid>
</item>

<item>
<title>خواب زده ...</title>
<link>http://khodnevesht.ParsiBlog.com/528904.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;BR&gt;قديمي ترها گفته اند: &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وقتي خوابيده اي مي شود بيدارت کرد، اما...&lt;BR&gt;اما وقتي خودت را به خواب زده اي ، هرگز ... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مگر اينکه ... &lt;BR&gt;مگر اينکه خودت بخواهي ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;... خدا مي خواهد.&lt;BR&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 May 2008 03:50:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=528904</comments>
 <dc:creator>محمد حسين</dc:creator>
<guid>http://khodnevesht.ParsiBlog.com/528904.htm</guid>
</item>

</channel>
</rss>  

