1   2   3   4   5   >>   >

عيد ولايت بر شيعيان راستين علي (ع) مبارک


پ.ن: خيلي هامون فقط ادعا داريم.
پ.ن: تا حالا حساب کرديد که چقدر خرج تبريکات ديجيتال ما ميشه، مي خوام يه آمار خيلي ساده بگيرم، اگه فکر کنيم به ازاي هر روز عيد و شهادت و عزا، فقط 50 ميليون پيامک تبريک و تسليت (سواي پيامک هاي نذري و صلوات هاي زورکي!!) براي هم فرستاده باشيم (رکورد امسال: تقريبا 150 ميليون پيامک براي نيمه شعبان امسال فقط براي شبکه همراه اول!!!) و اگه فرض کنيم فقط 10 روز مناسبتي در سال داشته باشيم و قيمت هر پيامک هم فقط 10 تومن باشه، با يه حساب سر انگشتي فقط 5 ميليارد تومن!! هزينه ي پيامک هاي ماست!! (خرج مراسمات و ريخت و پاش هاي افراطي و چشم و رو هم چشمي هاي اين محله با اون محله و خرج برق و آب و ترافيک و .... به کنار!!!)
پ.ن: حالا فکر کنين هر ايروني به خاطر هر کدوم از اين مناسبت ها روزي 100 تومن کنار بذاره به عنوان صدقه، ميشه نفري هزار تومن براي ده روز و ميشه 70 ميليارد تومن ... که با اون ميشه 7000 وام ده ميليون تومني داد !..
پ.ن: مولاي ما نون شب زن و بچه اش رو به يتيم و مسکين و فقير و اسير مي داد ...
پ.ن: اين فقط يه نمونه ي خيلي ناچيز از شيعه گري ما بود!...
پ.ن: خيلي هامون فقط ادعا داريم ...

پ.ن: به گمونم داريم با فراموشيمون به خودمون هم ظلم مي کنيم...«کجاي کاريم؟!»و «چند شاخه گل رز»...

پ.ن: امروز همزمان با روز تولد فاطمه زهرا کوچولو، آبجي کوچولوي اينترنتي من بود، امروز يک ساله ميشه، به خودش و مادر و پدرش تبريک ميگم ، اينم هديه ي من به آبجي کوچولو (
از تموم کودکي هام همين مونده) ... 17 دي هم روز تولد نرگسي، برادرزاده عزيز منه، اونم يکسالش ميشه، براش دعا کنين تا قوي تر بشه و سر حال تر ... براي هر دوتاشون دعا کنين، انشالله که صد ساله بشن (حالا موندم، من که تنها عموشم چي براش کادو بگيرم، توي اين وضع مفلسي ما!! )

پ.ن: نمي دونم چرا اينو مي نويسم ولي براي اين چند نفر دعا کنين :
اوليش عليرضا.گ ، دوست بلند قد و عزيز منه که نمي دونم چرا روزگار اين سرنوشت رو براش خواسته و شايد هم خودش خواسته ... دو سه هفته پيش رفتم دانشگاه، براي رتق و فتق امور، کاملا تصادفي ديدمش، دلم براش خيلي تنگ شده بود، بغلش کردم ... خيلي چاق شده بود و يا بهتر بگم ورم کرده بود، بهش تيکه انداختم، گفت "نخند ، عوارض قرص اعصابه ..."، از برشهايي که روي گردن و دستاش بود فهميدم که چيکار کرده... بغض کردم و خفه شدم ...
دوميش اميد.ط ، از نخبه هاي اين مملکت که به عشق اين مملکت مي خواست بمونه، هم ولايتي من، رتبه يک الکترونيک که هم زمان مکانيک هم مي خونه، به خاطر يک سانحه ي رانندگي کارش به دادگاه کشيده و الان به خاطر همون فساد قوه قضاييه و بده وبستون هاي زير ميزي که آقاي شاهرودي تکذيبش کرده بايد بهترين لحظات موفقيت عمرش رو بره زندون ... فهميدم اين ترم ارشدش رو حذف ترم کرده ، عمرا ديگه ازش بخوام توي اين مملکت بمونه ...
سوميش همه ي دوستان من و شما که مشکلاتشون رو مي دونيم اما دستمون براي حل مشکلاتشون کوتاست ، مي سپرم دست هموني که «فوق ايديهم...» هست ...
پ.ن: ما رو هم دعا کنين ...

پ.ن: " وقتي نيست ... " اين اولين وبلاگي بود که من توي دنياي مجازي با اون آشنا شدم و سه سالي هست که مي خونمش، گاهي بي صدا و گاهي هم اگه حرفي براي گفتن داشتم با حفظ حرمت سکوت نويسنده ي بزرگوارش نظري مي دادم ، شما هم حرمت سکوت ايشون رو نگه داريد ...
پ.ن: " مي نويسم تا ... " تازه با اين وبلاگ آشنا شدم، کلامش با کلام مولا علي (ع) آرامشم ميده ...

پ.ن:
تا يه مدت نه چندان کوتاه بنا به دلايل کاري و تحصيلي، از دنياي وبلاگ نويسي استفاده حداقلي مي کنم، براي همين به خاطر نبودن هام بين اين خونواده ي بزرگ مهربون، عذر مي خوام ... و از اين به بعد کامنتي از طرف من براي کسي نمياد ...

پ.ن: دو سه هفته پيش يه نقاشي کشيده بودم از سر دلتنگي، ولي دليلي براي نمايشش توي وبلاگم نديدم، الان هم دليلي نمي بينم، هر کي خواست اينجا ببينه !!..

پ.ن: محرم نزديکه... امام حسين (ع) و ياران عاشوراييش به معرفت ما بيشتر از اشک هاي ما نياز دارند، کاش اشک هاي ما از سر معرفت ما از حسين(ع) باشه...
پ.ن: حسيني باشيد ...

پ.ن: براي عزيزي که خواسته بودند که دعايشان کنند که ماندنش بيش از اين طولاني نشود ... دعا کردند که هر چه عمر با عزت است خدا به شما بدهد ... زندگي نعمت خداست و شکر نعمتش، درست زيستن ... شکرانه به جاي آر...
پ.ن: براي عزيزي که پس از مدت ها، با حضورش مرا شاد کرد، تقديم به شما ( ) ...
پ.ن: براي يک دوست: حتما دعايشان مي کنيم ...«يا من يجيب مضطر اذا دعاه و يکشف السوء»
پ.ن: به يک دريايي : " عليک السلام ... "
پ.ن: به خاله : "خيلي مخلصيم ... "
 

پ.ن: در نظربازي ما بي خبران حيـرانند          من چنينم که نمودم، دگر ايشان دانند

پ.ن: عاقلان نقطه ي پرگار وجودند، ولي       عشق داند که در اين دايره سرگردانند

حلالمون کنيد ... ياحق!


.:: محمد ::.:: شنبه 8/10/1386 ::.


به نام خداي مهدي (عج)



اول اينکه به خودمان تبريک مي گوييم... چونکه امروز دو گوهر ناب هستي، وجود آسماني شان با هم پيوند مي خورد و از سلاله پاکشان، معصوم ترين نسل بشر به وجود مي آيد، پس سالروز ازدواج شير مرد بيشه مردانگي و اقتدار، مولي الموحدين علي (ع) با دخت بزرگوار حضرت رسول (ص) ،گل يک دانه ي حضرت خديجه کبري (س) حضرت فاطمه زهرا (س) را به همه ي مومنان و علي الخصوص شيعيان آن بزرگواران تبريک مي گويم ....



دوم اينکه در چنين روز با برکت و زيبايي، جوانان دوستدار آن بزرگواران، سفره ي عشقشان را براي هم پهن مي کنند تا ادامه ي راه کمال و سعادت را دست در دست يکديگر، با شور و عشقي که جنسي از جنس عشق الهي دارد، طي طريق نمايند و در سر منزل مقصود ابدي و ازلي، جاودانه شوند ...

امروز هم براي من روز مبارکي بود، چند دوست، چند برادر، چند خواهر، پيوند مقدسي را شروع مي کنند و انشالله با سعادت و نيک بختي اين پيوندشان جاودانه خواهد بود و خواهد ماند و ثمره ي آن شجره ي طيبه اي مي شود که تا ابد تکيه گاه نيکان ونيک سيرتان مي ماند...

ما هم به همين مناسبت، بساط شور مجازي گرفته ايم در کلبه يمان، اين کمترين کاريست که در حق دوستيشان مي شود انجام داد، باشد که قابل باشيم ..... خودمونيم، دارم با آبکش آب ميارم انگار ...


(براي دوستان هم دانشگاهي: نترسين، اينورا خبري نيست ، قالب وبلاگم هم براي جشن امروزه فقط !! )

اينجاها يه خبرايي مي باشد!! لطفا با احتياط وارد شويد !!!

.:: محمد ::.:: چهارشنبه 21/9/1386 ::.




ترديدها امانم نمي دهند... کاش بي بهانه  مي پرستيدمت و کاش بي بهانه تر جان مي دادم ... کاش مي دانستم که عشق، بي بهانه ترين کار عالم است ... کاش چنين سست ايمان نبودم ... مرا ببخش...


بچه هاي تخريب، همه شهيد شده بودند و توي اون محاصره انگار چاره اي نبود ....
بعد اصغر 16 ساله، محمد، مهندس گروهان، تاب نياورد، از جا کنده شد، رفت طرف ميدون مين اما ...
اما دم سيم خارداراي مرز ميدون مين ميخکوب شد ...
احساس مي کرد چيزي نميذاره تا گام بعدي رو برداره، ته دلش خالي شده بود...
پاهاش شروع کردند به لرزيدن، همه زندگيش مثل صاعقه اومد جلوي چشماش ...
لبخندهاي بهاره کوچولو که تازه رفته بود توي يازده ماهگي، نگاههاي ملتمسانه و نگران همسرش، دونه هاي اشک مادرش که هميشه تسبيح سجاده اش بود و بغض مردانه ي سرد و آرام پدر ... دوستانش، دانشگاهش و پروژه هايي که براش زحمت ها کشيده بود، خونه اي که خشت خشتش بوي عرق اون رو مي داد و از همه بيشتر، تموم آرزوهاي قشنگ ريز و درشتي که براي زندگيش داشت ...
ته دلش يه زمزمه شنيد که "چرا من؟ من که مهندسي برق شريف دارم، من که هوش و استعداد زيادي دارم، خب چرا بايد فقط جسمم توي جبهه استفاده بشه؟ يعني مملکت به هوش من نيازي نداره؟ يعني نمي تونم جاي ديگه بدرد بخورم؟ چرا من که کاراي مهمتري دارم بايد برم روي مين؟... چرا؟.. اصلا شايد شهادت اوني که  فکر مي کنم و يا ديگران ميگن نباشه،‏شايد اينا رو گفتند که ماها بيايم بجنگيم!..اصلا شايد خدا ...؟"
اما لبخندهاي آخر اصغر، نگاه نافذ حاجي و شايد ترس از ترسو خطاب شدن، ترس از نگاه هاي بازخواستگرانه ي مردم، ترس از رفيق نيمه راه بودن، ترس از اينکه هميشه دم از شهادت ميزد و اما اينجا، جا زده بود و از همه بدتر عذاب وجداني که به سراغش ميومد، جواب خداش رو چي بايد مي داد؟ همه و همه اونو رنج مي داد و اجازه بازگشت رو بهش نمي داد ...
بوي خون تازه و بدنهاي سوخته ي بچه ها وجدانش رو آزار ميداد ...


جايي ايستاده بود که جلوش آخرتش بود و پشتش تموم دنياش ...
انگار توي برزخ مونده بود ...
برزخ ترديد ...


پ.ن1: چند وقتي هست که مي خوام اين قصه رو تموم کنم اما نمي دونم محمد قصه ام چيکار مي خواد بکنه ...
پ.ن2: نگيد بايد توي شرايطش باشي تا تصميم بگيري، که در اون صورت اسمش رو ميزارم جوگرفتن ...
پ.ن3: يکي ميگفت: شهادت با ترديد عين حماقته، با خودکشي فرقي نداره ... بايد ايمان داشت ...
پ.ن4: ميگفت: درستي و يا نادرستي اعمال انسانها، بسته به نيتشونه، ذات يک عمل شايد درست باشه اما نيتش ... 
پ.ن5: توي زندگي هميشه موانع، لزوما مين نيست و هميشه چيزي که بايد فدا بشه لزوما جان نيست ...
پ.ن6: گاهي بي بهانه بايد پرستيد... گاهي بي بهانه بايد جان داد ... گاهي بي بهانه ها را هيچ عقلي چاره نيست...
           عشق، بي بهانه ترين کار عالم است ...
پ.ن7: مهران بلورچي، هم دانشگاهي و هم رشته اي محمد، روي سنگ مزارش شعر قشنگي داره:
           - گويند شباهت به جنون دارد عشق
             مي گويم از عقل فزون دارد عشق
             گويند چرا عشق و شهادت توام
             در مکتب ما قيمت خون دارد عشق

پ.ن8: عکس نداشتم ، مجبور شدم خودم نقاشي کنم، به خاطر کيفيت بدش شرمنده ...


.:: محمد ::.:: پنجشنبه 15/9/1386 ::.




اي جانم به فداي آن بغض فرو خفته ات!  قلم من کي تواند بازستاند خون بهاي جگر گوشه ات را ؟ ...


و تو اي مادر ...
جانم به فداي آن بغض فرو خفته ات! نگاهت ويران مي کند خانه ي عقل و دلم را ...
اين چه آشوبيست در دلم که بغض چشمانت بپا کرده؟!...
چرا اين چنين طعنه مي زند بر مسلمانيم؟...
چرا پريشان مي کني خواب آرام غفلتم را؟ ...
از اين خمار آلوده ي خويشتنم چه مي خواهي؟ ...
قلم من کي تواند بازستاند خون بهاي جگر گوشه ات را؟! ...
آه، اگر اشک بغض هايت جاري شوند ... نيست خواهم شد از شرم ...
جانم به فداي آن بغض فرو خفته ات! نگاهت ويران مي کند خانه ي عقل و دلم را ...
آه ...
ترديدها امانم نمي دهند...
ديريست در آغاز راهي نشسته ام ...
راهي که از عمق چشمان تو آغاز مي شد و تا بي نهايت خدا امتـداد مي يافت ...
راهي که سرآغازش را جگر گوشه ات خوانده بود: بسم رب الشهداء و الصديقين ...

ترديدها را چه کنم؟...


.:: محمد ::.:: پنجشنبه 8/9/1386 ::.



گاهي بي بهانه بايد جان داد ... گاهي بي بهانه بايد پرستيد ...


گاهي بي بهانه بايد نوشت ...
گاهي بي بهانه بايد خواند ...
گاهي بي بهانه بايد خنديد ...
گاهي بي بهانه بايد گريست ...
گاهي بي بهانه بايد فرياد زد ...
گاهي بي بهانه بايد سکوت کرد ...
گاهي بي بهانه بايد دوست داشت ...
گاهي بي بهانه بايد عشق ورزيد ...
گاهي بي بهانه بايد زيست ...
گاهي بي بهانه بايد منتظر ماند ...
گاهي بي بهانه بايد جان داد ...
گاهي بي بهانه ها را هيچ عقلي چاره نيست ...

خسته ام از فلسفه بافي هاي مغرضانه، فرضيه هاي بي مصرف علمي، افسانه سرايي هاي پامنبري ...
از اين همه دليل هاي بي دليل خسته ام ...


و شايد گاهي بي بهانه بايد پرستيد ...

پ.ن: من هيچ نمي دانم ...


.:: محمد ::.:: دوشنبه 28/8/1386 ::.


   1   2   3   4   5   >>   >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[21/3/1387- 6:42 ص] ديوانه ايم ...
[10/3/1387- 3:50 ص] خواب زده ...
[آرشيو شده ها]