زندگي در نگاه توست، در خنده هاي بي رياي تو... بخند که دنيايي در نگاهت ديوانه اند....

خسته اي و منتظر، هوا بسيار گرم است، جرعه اي آب شايد تمام آن چيزي باشد که مي خواهي ...
نگاهت برمي گردد، کودکان بازي مي کنند،نه، دعوا مي کنند، مي زنندش، مي زنندش و او همچنان مي خندد ...
با نگاهت دنبالش مي کني، فرار مي کند، اما مي خندد، مي داني که درد مي کشد، درد مي کشي، اما او مي خندد ...
مي خواهي فرياد بزني،اما هوا بسيار گرم است، خسته اي و منتظر، جرعه اي آب شايد ...
چقدر دلت به حالش مي سوزد «بيچاره طفلي، ديوانه است!»و آهي مي کشي... هوا بسيار گرم است، خسته اي،آب...
آخر نمي داني که چه چيز اين دنيا اينقدر خنده دارد که او فقط مي خندد؟ دلت مي خواهد حرف بزند، حرف بزني اما ...
اما او ديوانه است!
به طرفت مي آيد، مي خندد، قطره اشکي از گوشه ي چشم کبودش آرام آرام مي لغزد، نمي داني از درد است يا ...
اما او مي خندد!
چشم در چشمت مي نگرد، مي خندد، انگار مي خواهد حرفي بزند، حرفي بزني و حرفي بزنيم اما...
اما او ديوانه است!
روبرويت مي ايستد و اين بار مي بيني که ديگر نمي خندد، چشمانش را بسته، تازه مي فهمي که ...
به چه مي خنديد ...

...مي داني، فرق بين ما که ديوانه يمان ميخوانيد با شما چيست؟ که ما دنيا را آنگونه که شما مي بينيد نمي بينيم، ما دنيا را بدون زشتي هايش مي بينيم، نه اينکه نمي بينيم، انگار که نمي بينيم ... و شما هوشيارنمايان، آنقدر بر گذشته اي که گذشته است حسرت مي خوريد و بر آينده اي هنوز نيامده نگرانيد که حال خود از دست مي دهيد، اينست که به حال شما مي خنديم، نمي توانيم شما را که مي بينيم نخنديم ...

چشمانش را باز مي کند، تو را مي بيند، مي خندد، اما اين بار تو هم مي خندي، از تمام وجودت بر تمام اين دنيا ...
خسته اي و منتظر، هوا بسيار گرم است، جرعه اي آب ... اما مي خندي ... که ما همه ديوانه ايم!


.:: محمد ::.:: سه‏شنبه 21/3/1387 ::.



قديمي ترها گفته اند:

وقتي خوابيده اي مي شود بيدارت کرد، اما...
اما وقتي خودت را به خواب زده اي ، هرگز ...

مگر اينکه ...
مگر اينکه خودت بخواهي ...

... خدا مي خواهد.

.:: محمد ::.:: جمعه 10/3/1387 ::.


ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

[21/3/1387- 6:42 ص] ديوانه ايم ...
[10/3/1387- 3:50 ص] خواب زده ...
[آرشيو شده ها]